تبليغاتX
یاد داشت های یک دیوانه

یاد داشت های یک دیوانه

مثنوی معنوی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو
نسخه‌ای خطی از مثنوی معنوی در شیراز
برای دیگر کاربردها مثنوی (ابهام‌زدایی) را ببینید.

مثنوی معنوی نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی شاعر و صوفی پارسی‌گو است.۱ این کتاب از ۲۶٬۰۰۰ بیت و ۶ دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت ایرانی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده‌است؛ که در واقع عنوان کتاب نیز می‌باشد. اگر چه قبل از مولوی، شاعران دیگری مانند سنائی و عطار هم از قالب شعری مثنوی استفاده کرده بودند ولی مثنوی مولوی از سطح ادبی بالاتر برخوردار است[نیازمند منبع]. در این کتاب ۴۲۴ داستان پی‌درپی به شیوهٔ تمثیل داستان سختی‌های انسان در راه رسیدن به خدا را بیان می‌کند. بیت نخست دفتر اول مثنوی معنوی به نی‌نامه شهرت دارد و چکیده‌ای از مفهوم ۶ دفتر است.۲۳ این کتاب به درخواست شاگرد مولوی، حسام‌الدین حسن چلبی، در سالهای ۶۶۲ تا ۶۷۲ هجری/۱۲۶۰ میلادی تالیف شد. عنوان کتاب، مثنوی، در واقع نوعی از ساختار شعری است که در این کتاب استفاده می‌شود. ۳

مولوی در این کتاب مجموعه‌ای از اندیشه‌های فرهنگ ایرانی-اسلامی را گرد آورده‌است.

فهرست مندرجات

[نهفتن]

[ویرایش] حکایات مثنوی و ساختار ادبی

مثنوی‎های مولوی، همانند مثنوی‎های به جا مانده از صوفیان دیگر، به صورت عمده‎ از «داستان» به عنوان ابزاری برای بیان تعلیمات تصوف استفاده می‎کند. ترتیب قرار گرفتن داستان‎های گوناگون در این کتاب ظاهرا نظم مشخصی ندارد. شخصیت‎های اصلی داستان‎ها می‎تواند از پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان باشد. حیوانات نیز نقش پررنگی در این داستان‎ها بازی می‎کنند.۳

حکایات موجود در مثنوی از منابع مختلف قدیمی‎تر آمده‌اند. برخی عینا در مثنوی‌های عطار نیشابوری همچون منطق الطیر موجودند. برخی همچون داستان خلیفه و لیلی، پادشاه و خانه کمپیر، استر و استر، محمود و ایاز، گنج نامه، حلوا ساختن جهود و عیسوی و مسلمان از مقالات شمس استخراج شده‌اند.۴

آخرین داستان مثنوی (شاهزادگان و دژ هوش ربا)، با وفات مولوی ناتمام ماند. دفتر ششم مثنوی از همین روی دفتری ناتمام است. فرزند او مثنوی زیبایی دارد که در آن از مرگ پدر و ناتمام ماندن مثنوی گله کرده‌است. اصل داستان را البته جویندگان می‌توانند در مقالات شمس تبریزی بیابند و از بخش پایانی قصه مطلع شوند.۴

مولوی در مثنوی تبحر خود را در استفاده از اتفاقات روزمره برای توضیح دیدگاه‎های عرفانی‎اش نشان می‎دهد. ویژگی تمایز بخش دیگر این کتاب میزان گریزهای مکرر آن از داستان اصلی برای توضیح (گاه مفصل) نکات مختلف جنبی داستان، است. این نکته ممکن است بیانگر این باشد که برای مولوی مضمون داستان اهمیت بسیار بیشتری از سبک نگارش داشته‌است.۳

[ویرایش] مثنوی و کتب آسمانی

برخی از ادیبان، مثنوی را تالی کتب آسمانی خوانده‌اند و برخی پا را از این هم فراتر نهاده و بر خلاف نص صریح قرآن، آنرا مصحف ثانی نام نهاده‌اند.عبدالرحمن جامی، مثنوی معنوی را «قرآن در زبان فارسی» نامیده‌است. صرفنظر از مسایل مذهبی، بی شک مثنوی اگر از سروده‌های گاتا، اوستای زرتشت، وداهای هندوان و عهد جدید مسیحیان (قرآن و عهد عتیق مستثنی شده‌اند) که در دسترسند، عمیق تر و پر مایه تر نباشد، قدر مسلم کمتر هم نیست۴. دلیل این اعتقاد به دو نکته باز می‌گردد. نکته اول آنکه سرچشمه فیض و سرمایه‌ای که سبب تالیف مثنوی گشته همانا وحی الهی است و این در جای جای مثنوی مشهود است. بنابر اعتقاد مسلمانان، وحی به پیامبران مختص نیست و چه بسا به تعبیر قرآن بر زنبور عسل نیز نازل گردد. بنابراین اعتقاد است که در مثنوی آمده‌است.۴

گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست
چونکه اوحی الرب الی النحل آمده است خانهٔ وحیش پر از حلوا شده است

دلیل دوم آنکه مولانا روحی وحی‌گیر و وحی‌شناس داشته و این روح اثر خود را به شکل چشمگیری در مثنوی به جای گذاشته‌است.

گر نبودی روحهای غیب‌گیر وحی نآوردی ز گردون یک بشیر

[ویرایش] عرفان مثنوی

اگر خواسته شود که در باب تفکرات عرفانی مولوی تحقیق شود، شاید بهترین راه تحلیل کلیات شمس باشد. ولی اگر هدف شناخت برداشتهای او از زندگی و دین باشد، بررسی غزلهایش نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. به این منظور مثنوی انتخاب بهتری است. مولوی در تدوین این اثر قصد تعلیم و اندرز گویی داشته و راههای وصول به خدا و معرفت نفس را می‌آموزد. ۵

مولوی اساسا در قالب های صوفی‌گری امام محمد غزالی نمی گنجد. ۶ مثنوی او گاهی حتی با اصول صوفی‌گری مانند «نفرت از دنیا و عشق به خدا»، «فنای در خود و بقای در خدا» و تخلص به اخلاق الله» نیز در تعارض است. بر عکس مثنوی بیشتر با مسائلی از قبیل «حیات دینی روح» و «اشتیاق روح به اتحاد با حق» درگیر است. ۷

مثنوی، منتخب بدون نظم و ترتیبی از تمامی اندیشه های فلسفی و کلامی جهان اسلامی از آغاز تا قرن هفتم هجری است. مولوی هرچه در هر دستگاه فکری درست یافته است، انتخاب کرده‌است. رشته‌ای که این نکات نامرتبط را به یکدیگر پیوند داده‌است، داستانهای مثنوی است. ۸

[ویرایش] طبقه‌بندی سبک گفتار

مطالب مثنوی را از جهت فهم خواننده به سه بخش عام، خاص و اخص تقسیم می‌کنند. بخش عام یا محکمات بخشی از مثنوی است که در آن روی سخن با عامه‌است و هرکس نیز به قدر فهم خود از آن استفاده می‌کند. اکثر حکایات و نصایح و پندهای مثنوی در این بخش قرار دارند.۴

چونکه بد کردی بترس ایمن نباش زانکه تخم است و برویاند خداش

بخش دوم مطالب مثنوی بخش خاص یا بخش حدفاصل نامیده می‌شود. مطالب این بخش گویی چنان است که مولوی با یاران دمساز خود در خلوت بیان نموده‌است و خوانندگان از روزنی جسته و گریخته از آن می‌شنوند.

با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

بخش سوم از مطالب مثنوی بخش اخص یا متشابهات است که آن دسته از سخنان بسیار مشکل و مبهم مثنوی است که متشابهات قرآنی را به یاد می‌آورد. برخی از سخنان این بخش از مثنوی قابل تاویلند مانند

حیرت اندر حیرت آمد این قصص بیهشی خاصگان اندر اخص

که اشاره‌است به داستان بیهوش شدن پیامبر اسلام از هیبت دیدن جبرئیل. لیکن بخشی از اشعار این بخش یا تاویلات گوناگون دارند و یا تاکنون تفسیر نشده‌اند. چرا که با سکوت مولوی نیمه کاره رها شده‌اند.

گفتگو بسیار شد خامش شدم مسئله تسلیم کردم تن زدم

[ویرایش] مثنوی و شمس تبریزی

مولوی در حدود سن ۴۰ سالگی با شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی معروف به شمس تبریزی به مدت چهار سال (با یک دوره فترت) محشور شد و این ملاقات چنان اثری عمیق در وی گذاشت که هرجا در مثنوی کلمات آفتاب، خورشید و یا شمس آمده‌است، روی سخن بلافاصله به شمس تبریزی بازگشته‌است.۴

واجب آمد چونکه آمد نام او شرح رمزی کردن از انعام او

این موضوع محدود به این کلمات نیز نمی‌شود. هرجا در مثنوی داستانی از عشقی سوزان یا حکایت از محبتی جوشان می‌رود، سخن به شمس باز می‌گردد. حکایت عشق سلطان محمود و ایاز و حکایت عشق پادشاه و کنیز (اولین حکایت دفتر اول) از این جمله‌اند.

بشنوید ای دوستان این داستان خود حدیث نقد حال ماست آن

[ویرایش] مثنوی و حسام الدین حسن چلبی

مصاحبت مولانا و حسام الدین حسن چلبی مدت ۱۰ سال به طول کشید و با وفات مولوی در سال ۶۷۲ پایان یافت. این سالها سالهای تالیف مثنوی معنوی است و مثنوی در حقیقت به خواست و اصرار حسام الدین از همان سال اول آشنایی سروده شد.۴

مطلع تاریخ این سودا و سود بعد هجرت ششصد و شصت و دو بود

[ویرایش] مثنوی هفتاد من

مثنوی در میان قالب‌های شعر فارسی، جزء قالب‌های سهل و آسان شعری شمرده می‌شود. به همین لحاظ نیز شعرایی چون نورالدین عبدالرحمن جامی، عطار نیشابوری، و دهها شاعر دیگر، طبع خود را درقالب مثنوی آزموده‌اند و غالبا در انشاء شعر موفق بوده‌اند. لذا، حجم بالای مثنوی معنوی ظاهرا نباید موجب تعجب و تحت تاثیر قراردادن خواننده باشد. لیکن آنچه مثنوی معنوی را از سایر مثنوی‌ها جدا می‌کند روانی آن در عین خلاقیت و نوآوری ادبی و معنی دقیق الفاظ و تعبیرات جدید آن است. انتقال معنی از مطلبی به مطلبی و از حکایتی به مضمونی دیگر و در عین حال پیوستگی و ناگسسته بودن مطالب در آن از بدیعیات است.

گر شود بیشه قلم دریا مدید مثنوی را نیست پایانی پدید

[ویرایش] ملیت مثنوی

مولوی خود زادهٔ بلخ بود (خراسان آنروز و افغانستان امروز) و در زمان تصنیف مثنوی در قونیهٔ روم ( ترکیهٔ فعلی) می‌زیست. مثنوی را به گلی تشبیه کرده‌اند که گرچه در یک آب و خاک پرورش یافته، بوی عطرش مشام جهانیان را آگنده‌است. با آنکه مثنوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی بهره ایرانیان و پارسی زبانان از وی بیشتر است. چرا که، اولا، مثنوی شریف به زبان پارسی سروده شده، و ثانیا، از محیط فرهنگی ایران بیشترین تاثیر را پذیرفته‌است. داستانهای مثنوی عموما با فرهنگ ایران آن روزگار منطبق بوده‌است. داستان کبودی زدن قزوینی نمونه‌ای بارز از اینگونه تاثیر فرهنگی ایران بر مثنوی است.۴

پارسی گو گرچه تازی خوشتر است عشق را خود صد زبان دیگر است

با این وجود نباید ناگفته گذاشت که مثنوی معنوی تأثیر زیادی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقه صوفی مربوط به او از ناحیه قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه‌است.۳

ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط مصطفی اویسی  | 

جلال‌الدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلال‌الدین رومی، جلال‌الدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ - ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از زبده‌ترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران ایرانی به شمار می‌آید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلال‌الدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته[نیازمند منبع] و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. خانوادهٔ وی از خانواده‌های محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ أول ابوبکر می‌رسد[نیازمند منبع] و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند «بدیع‌الزمان فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کرده‌است.

فهرست مندرجات

[نهفتن]

زندگی‌نامه

آغاز زندگی

جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا محمدبن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است.و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده اند. بهاءولد از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقۀ او به احمد غزالی می پیوست. وی در علم عرفان و سلوک سابقه ای دیرین داشت و از آن رو که میانۀ خوشی با قیل وقال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز در آمدنداز آن جمله فخرالدین رازی بود که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید، به هر حال جای درنگ نبود و جلال الدین محمد ۱۳ سال داشت که سلطان العلماءرخت سفر بر بست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش باز نگردد. پس شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و بالاخره علاءالدین کیقباد قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.

سرانجام شمع وجود سلطان العلماء در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری خاموش شد و در دیار قونیه به خاک سپرده شد. درآن زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می‌نهاد، مریدان گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که برمسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.

همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود

سید برهان الدین محقق ترمذی مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی ناگهان بار سفر بر بست تابه دیدار مرشد خود سلطان العلماء د رقونیه برسد. شهر به شهر راه پیمود تا اینکه به قونیه رسید و سراغ سلطان العلما را گرفت غافل از آنکه او یکسال پیش ا زاین خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود.

وقتی که سید نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولانا کرد و گفت در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شود. مولانا نیز به دستور سید به ریاضت پرداخت و مدت نه سال با او همنشین بود و زان پس برهان الدین رحلت کرد.

بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال

طلوع شمس

مولانا در آستانۀ چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره ها می‌بردند تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادی‌الاخر سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیداییش کرد. (در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این دوره که سی سال از حیات مولانا را شامل می شود، مولانا آثاری برجای گذاشته است که جزو عالی ترین نتایج اندیشه بشری است.) و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف می کند:

زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقۀ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچۀ کودکان کویم کردی

پیوستن شمس به مولانا

روزی مولوی با خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت ناگهان عابری نا شناس ا زمیان جمعیت پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت شهر را گرفت و در چشمهای او خیره شد و گستاخانه سؤالی بر وی طرح کرد: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟»

مولانای روم که عالی ترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبۀ انبیا هم فروتر می دانست با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقۀ انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟»

اما درویش تاجرنما که با این سخن نشده بود بانگ برداشت: «پس چرا آن یک (سبحانک ما عرفناک) گفت و این یک (سبحانی ما اعظم شأنی) به زبان راند؟» مولانا لحظه ای تأمل کرد و گفت: «با یزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد». مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست در نگاه سریعی که بین آنها رد وبدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده‌ام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله می‌توانی رسید؟

ونگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و این بار مزاحم را از شانه هایم بردار.»

پیوستن شمس به مولانا در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری اتفاق افتاد و چنان او را واله وشیدا کرد که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبع ظریف او در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور و حال عرفانی پرداخت. شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد معمایی است که «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را». اما واضح و مبرهن است که شمس مردی عالم و جهاندیده بود. و برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث دانش و فن بی‌بهره بوده است مقالات او بهترین گواه بر دانش و اطلاع وسیع او بر ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.

غروب موقت شمس

رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طمع زبانه کشید و خود نشان داد. آنها می دیدند که مولانا مرید ژنده پوشی گمنام گشته و هیچ توجهی به آنان نمی کند از این رو فتنه جویی را آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا می گفتند و همگی به خون شمس تشنه بودند.

شمس از گفتار و رفتار گزندۀ مریدان خودبین و تعصّب کور و آتشین قونویان رنجیده شد و چاره ای جز کوچ ندید. از این رو در روز پنجشنبه ۲۱ شوال سال ۶۴۳ شهر قونیه را به مقصد دمشق ترک گفت.

شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی قرار و ناآرام گشت. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت لابه کنان نزد او آمدند و پوزش ها خواستند.

پیش شیخ آمدند لابه کنان که ببخشا مکن دگر هجران
توبۀ ما بکن ز لطف قبول گرچه کردیم جرمها ز فضول

مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. سلطان ولد هم به فرمان پدر همراه جمعی از یاران سفر را آغاز کرد و پس از تحمل سختی های راه سرانجام پیک مولانا به شمس دست یافت و با احترام پیغام جان سوز او را به شمس رساند و آن آفتاب جهانتاب عزم بازگشت به قونیه نمود. سلطان ولد به شکرانۀ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.

غروب دائم شمس

مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله ور شد توبه شکستند و آزارو ایذای شمس را از سر گرفتند. شمس از رفتارو کردار نابخردانۀ این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد:

خواهم این بار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجز ندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گویند این که ورا دشمنی بکشت یقین

او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت.

شیدایی مولانا

مولانا درفراغ شمس ناآرام شد و یکباره دل از دست بداد و روز و شب به سماع و رقص پرداخت و حال زارو آشفتۀ او در شهر بر سر زبانها افتاد.

روز و شب د رسماع رقصان شد بر زمین همچو چرخ گردان شد

این شیدایی او بدانجا رسید که دیگر قونیه را جای درنگ ندید و قونیه را به سوی شام و دمشق ترک کرد. مولانا در دمشق هر چه گشت شمس را نیافت و ناچار به قونیه بازگشت. در این سیر روحانی و سفر معنوی هر چند که شمس را به صورت جسم نیافت ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست در خود حاضر و متحقق است. این سیر روحانی د راو کمال مطلوب پدید آورد. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و پیرو جوان و خاصو عام همانند ذره ای د رآفتاب پر انوار او می گشتند و چرخ می زدند. مولانا سماع را وسیله ای برای تمرین رهایی و گریز می دید. چیزی که به روح کمک می کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال بر این منوال سپری شد و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و عازم دمشق شد ولی هرچه کوشید شمس را نیافت سر انجام چاره ای جز بازگشت به دیار خود ندید.

صلاح الدین زرکوب

مولانا بنا بر عقیدۀ عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نگردد و حق درهمۀ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهانتاب از کدامین کرانه سر برون می‌آورد و از وجود چه کسی نمایان می شود؟

روزی مولانا از حوالی زرکوبان می گذشت از آواز ضرب ایشان حالی دروی ظاهر شد و به چرخ در آمد شیخ صلاح الدین به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود. بدین ترتیب بود که مولانا شیفتۀ صلاح الدین شد و شیخ صلاح الدین زرکوب توانست این لیاقت و شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس را تا حدودی پر سازد. صلاح الدین مردی عامی و امّی از مردم قونیه بود و پیشۀ زرکوبی داشت و از علم و سواد بی بهره . مولانا زرکوب را خلیفۀ خود ساخت و حتی سلطان ولد را با آن همه مقام علمی سفارش اکید کرد که باید حلقۀ ارادت زرکوب را به گوش کند. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدر خود بود ولی در عین حال مقام خود را به ویژه در علوم ومعارف برتر از زرکوب می دانست ولی سر انجام به فراست دریافت که معلومات و معارف ظاهری نمی تواند چاره ساز مشکلات روحی و معضلات معنوی باشد. او با این تأمل خودبینی را کنار گذاشت و از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد. صلاح الدین زرکوب نیز همانند شمس تبریزی مورد حسادت مریدان واقع می شد اما به هر حال مولانا مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و سرانجام نیز خرقه تهی کرد و در قونیه دفن شد.

حسام الدین چلبی


حسام الدین چلبی معروف به اخی ترک از اکابر عرفا و مرید صدیق مولانا بود. مولانا با او نیز ده سال مجالست داشت.

درگذشت مولانا

آرامگاه مولوی در قونیه، ترکیه

مدتها بود جسم نحیف و خستۀ مولانا در کمند بیماری گرفتار شده بود ا اینکه سرانجام این آفتاب معنا درپی تبی سوزان در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری رحلت فرمود.

در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در قونیه بیداد می کرد و دانه های نرم و حریرین برف در فضا می رقصیدند و بر زمین می نشستند. سیل پر خروش مردم پیرو جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می گوید:« بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند » و چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.

بعد چل روز سوی خانه شدند همه مشغول این فسانه شدند
روزو شب بود گفتشان همه این که شد آن گنج زیر خاک دفین

آری چنین بود زندگی مولانای ما، زندگی این خداوندگار بلخ و روم که برای وصول به عشق واقعی برای نیل به از خود رهایی در مقام فنا و بالاخره برای سیر تا ملاقات خدا که راه آن در فراسوی پله های حس و عقل و ادراک عادی انسانی است از زیر رواقهای غرور انگیز مدرسه و از فراز منبری که در بالای آن آدمی آنچه را خود بدان تن د رنمی دهد از دیگران مطالبه می کند، خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد. یک نفس اما در طول مدت یک عمر شصت و هشت ساله که برای عمر تاریخ یک نفس هم نبود.


آثار

آثار منظوم

مثنوی معنوی

نوشتار اصلی: مثنوی معنوی

مولانا کتاب معروفش مثنوی معنوی را با بیت معروف «بشنو از نی چون حکایت می‌کند/از جدایی‌ها شکایت می‌کند» آغاز می‌کند. در مقدمهٔ کاملاً عربی مثنوی معنوی نیز که به انشای خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می‌شود («هذا كتابً المثنوي، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين»).

مثنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از پنجاه سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی از آن رو نیست که یکی از آثار قدیم ادبیات فارسی ایران است بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلکه کتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته‌است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است نه آنکه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلکه عرفان تغییر است.

دیوان شمس

نوشتار اصلی: دیوان شمس

غزلیات و «دیوان شمس» (یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کرده‌اند. درصد ناچیزی از این غزلیات به زبانهای عربی و ترکی بوده و عمده غزلیات موجود در این دیوان به زبان پارسی سروده شده‌اند.

رباعیات

مولانا در کنار «دیوان شمس» و شعرهایش در «مثنوی‌معنوی»، رباعیات عاشقانه‌ای نیز سروده‌است که می‌گویند پس از خیام از بی‌پرده‌ترین رباعیات به زبان فارسی است.[چه کسانی گفته اند؟] پژوهندگان به ظن قوی بسیاری از رباعیات وی را از او نمی‌دانند.[کدام پژوهندگان؟]

نمونه‌ای از رباعیات وی چنین است :

عشق از ازل است و تاابد خواهدبود جوینده عشق بی‌عدد خواهدبود
فردا که قیامت آشکارا گردد هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
***
عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست

آثار منثور

سال جهانی مولانا

یونسکو با پیشنهاد ترکیه سال ۲۰۰۷ را سال جهانی مولانا نامیده‌است.[نیازمند پیوند یونسکو است.]

رویدادهای سال مولانا

  • برگزاری همایش بین المللی داستان پردازی مولوی در روزهای ۶ و ۷ آبان ۱۳۸۶، در مرکز همایش های بین المللی صداوسیما.۵

ادعاهای ترکیه درباره مولانا

ترکیه در برنامه‌هایی که به مناسبت سال جهانی مولانا برگزار کرده‌است، تلاش کرده‌است که مولانا را به عنوان یک چهره فرهنگی کشور خود به دنیا معرفی کند. در این میان کم توجهی مقامات ایرات در کنار تشدید انزوای ایران در سالهای اخیر، در موفقیت دولت ترکیه نقش فراوانی داشته است و این در صورتی است که به قول دکتر میرجلال‌الدین کزازی: بزرگداشت مولانا را توسط دوستانمان در ترکيه به فال نيک مي گيريم، اما نبايد فراموش کنيم که اين بزرگ مرد ادبيات جهان، نخست به ما (ایرانیان) تعلق دارد و سپس به ديگران. نبايد کوتاهي کنيم.۶

همچنین مولانا در مثنوی معنوی به سخن گفتن به پارسی سفارش کرده‌است:

پارسی گو گرچه تازی خوشتر است عشق را خود صد زبان دیگر است

توضیحات

  1. ^  رو سر بنه به بالین در کتابخانه دیجیتال
  1. ^  در وصف مولانا جلاالدین محمد بلخی
  1. نوشتار «تمبر مولانا در آمریکا منتشر شد.» از خبرگزاری میراث فرهنگی(دسترسی در 21 ژوئن 2007)
  2. کنگره بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا با حضور رئیس جمهور آغاز شد. - خبرگزاری مهر
  3. اخبار کنگره مولانا : نشست خبری کنگره عظیم مولانا - مولانانیوز
  4. 'Shams and Mowlavi' painting unveiled - PressTv
  5. همایش بین المللی داستان پردازی مولوی برگزار می شود. - مهرنیوز
  6. نوشتار «با تلاش ترکیه و سکوت نهادهای ایرانی رومی جایگزین مولانا» در روزنامه اعتماد ملی

جستارهای وابسته

پیوند به بیرون

ویکی‌گفتآورد
مجموعه‌ای از نقل‌قول‌های مربوط به
در ویکی‌گفتاورد موجود است.
ویکی‌انبار
در ویکی‌انبار منابعی در رابطه با
موجود است.

منابع

  • غزلیّات شور انگیز شمس تبریزی، به انتخاب: فریدون کار، با مقدّمهٔ دکتر لطفعلی صورتگر، چاپ مروی، تهران، پائیز ۱۳۷۰
  • زرین کوب، دکتر عبدالحسین. پله پله تا ملاقات خدا، در باره زندگی، اندیشه و سلوک مولانا جلال الدّین رومی، انتشارات علمی، چاپ هفدهم، تهران، ۱۳۸۰
  • بدیع الزّمان فروزانفر، زندگانی مولانا جلال الدین محمّد، تهران، ۱۳۶۶.
  • شرح جامع مثنوی معنوی، تألیف کریم زمانی، دفتر اول، انتشارات اطلاعات.
  • شرح زندگانی مولوی، به قلم استاد بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات تیرگان.

  • Dunn, P., Mascetti, M. D., and Nicholson, R. A. The Illustrated Rumi ~ A Treasury of Wisdom from the Poet of the Soul, Foreword by Huston Smith, The Book Laboratory Inc., ۲۰۰۰. ISBN: ۰ - ۰۰۶ - ۰۶۲۰۱۷ - X



بزرگان جهان اسلام در سده‌های میانه

ابن اثیر · ابو کمیل · ابونواس · بتانی · وقیدی · ابوالوفای بوزجانی · معری · بغدادی · بیرونی · تقی الدین · الحازن · کاشانی · ابراهیم ادهم . کندی · ابن رشد · ابن‌سینا · ادریسی · ابوسعید گرگانی · فرغانی · ابوالفرج · ابوالفدا · عباس ابن فرناس · مسعودی · مروزی · مقریظی · ابن مقفع · ابن ندیم · ابن خلدون · ابراهیم ابن صنعان · جابر ابن حیان · حسن الوزن · خیام · خجندی · خوارزمی  · ابن البنا  · ابن فضلان · ابن نفیس · ابوالقاسم · ابوسعید ابوالخیر . علی قوشچی · صوفی . عطار نیشابوری . ابن بطوطه · ابن رومی · حاجی بکتاش والی . حلاج · رازی · قاضی‌زاده رومی · نصیرالدین طوسی · اقلیدسی · سعدی · سنان · طبری . فارابی · بیضاوی · غزالی · نظامی · ابن حزم · ابن عربی · مولوی · ابن تیمیه · علی قوشچی · تفتازانی

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:36  توسط مصطفی اویسی  | 

سياوش کسرايي

 له له و تنفس


خوابم نمی برد
 گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
 اما
 من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
 محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
 پیوسته باز می شنوم در درون شب
 من رویش گیاه و رشد نهالان
 پرواز ابرها تولد باران
 تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
 من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
 تشخیص می دهم
 باور نمی کنی
 اما
در زیر پاشنه هر در
 در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
 پی جوی و هرزه پوی
 احساس می کنم
حتی
 از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
 نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
 این پوزه های وحشت را
 له له زنان و هار
 آن گیاه از میان صداهای گونه گون
 این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
 اینک منم مهاجم و محبوس
 لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
 قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
 اما می ترسانم
 دندان من از خشم به هم سوده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
 دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
 دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم قلب
 جان سفره سگان گرسنه
 تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
 تابم تب آوریده و خوابم نمی برد


 
 


پویندگان


 آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
 تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
 آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
 تا آخرین گلوله جنگیدند
 آنان با آخرین گلوله خود مردند
 آری به مرگ وام ندارند
 آنان
عشاق عصر ما
 پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
 گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
  
 


پرستوها در باران


 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خاک پاک دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند
 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان


 
 


بر سرزمین سوختگی


پنداشتند خام
 کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند
 من آخرین درختم از سلاله جنگل
 آنان که بر بهار تبر انداختند تند
 پنداشتند خام که با هر شکستنی
قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند
خون از شقیقه های کوچه روان است
در پنجه های باز خیابان
گل گل شکوفه شکوفه
 قلب است انفجار آتشی قلب
بر گور ناشناخته اما
 کس گل نمی نهد
 لیکن
 هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار می روند
و شهر هر غروب
 در دکه های همهمه گر مست میکند
 و مست ها به کوچه ی مبهوت می زنند
و شعرهای مبتذل آواز می دهند
 در زیر سقف ننگ
 در پشت میز نو
سرخوردگی سلاحش را
تسلیم می کند
 سرخوردگی نجابت قلبش را
که تیر می کشد و می تراشدش
تخدیر می کند
سرخوردگی به فلسفه ای تازه می رسد
 آن گاه من به صورت من چنگ می زتند
 در کوچه همچنان
 جنگ عبور از زره واقعیت است
و عاشقان تیزتک ترس ناشناس
بنهاده کوله بار تن جست می زنند
پرواز می کنند
 آری
 این شبروان ستاره روزند
 که مرگهایشان
 در این ظلام روزنی به رهایی است
و خون پاکشان
 در این کنام کحل بصرهای کورزا است
اینان تبارشان
 سر می کشد به قلعه ی دور فداییان
 آری عقاب های سیاهکل
 کوچیدگان قله الموتند و بی گمان
فردا قلاعشان
 قلب و روان مردم از بند رسته است
 پیوند جویبار نازک الماسهای سرخ
 شطی است سیل ساز
کز آن تمام پست و بلند حیات ما
سیراب می شوند
 و ریشه های سرکش در خاک خفته باز
 بیدار می شوند
اینک که تیغه های تبرهای مست را
 دارم به جان و تن
می بینم از فراز
بر سرزمین سوختگی یورش بهار



  مجسمه فرودسی


تناور صخره ای بر ساحل امید
ستون کرده است پا داده است سینه بر ره توفان
پی افکنده میان قرن ها طغیان
 دو چشمان خیره بر گهواره خورشید
 ستیز جزر و مد ها پیکر او را تراشیده
ز برف روزگاران بر سرش دستار پیچیده
غروب زندگی بر چهره اش بسیار تابیده
که تا رنگی مسین در متن پاشیده
بود دیری که برکنده است با چنگال در چشمان
عقابی آشیانه
که مانده جای آن چنگال ها بر روی کوهستان
چو جای تازیانه
نگاهش رنگ قهر پادشاهان دارد و فتح غلامان
نگاه خیره بر دریا
 نگاه یخ زده بر روی اقیانوس و صحرا
نگاهی رنگ پاییز و شراب و رنگ فرمان
به زیر بام بینی بر فراز گنبد لب ها
فراهم برده سر گل سنگهای بی بر کوتاه
شیار افکنده همچون آبکندی بر جدار راه
خزیده روی گونه همچو مه بر دامن شب ها
شبی اینجا درون یک شب سوزان
زمین لرزیده که بشکسته ساییده
دهان بگشوده و یک چشمه زاییده
برش بگرفته یک لب یک لب جوشان
لبی کز بیخ
افکنده تناور ریشه دشمن
لبی آشتفشان جاوید رویین تن
لب تاریخ
لبی گور پلیدی ها ی اهریمن
لبی چون کهکشان مشعل کش شب ها
لبی سردار فاتح در بر لب ها
لبی چون گل گل آهن
خدای قهرمانی ها بر این لب خورده بس سوگند
تن عریان شده این جا ستایشگر
اگر چه چشمه زاینده ای باشد که دیگر نیست نوش آور
ولی در عمق جانش حک شده خورشید یک لبخند


 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:25  توسط مصطفی اویسی  | 

احمد بيگدلي
بيداران ‏‏‏اين عالم همه در خوابند؛ كما قال مولينا و مقتدانا: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا»
«تنبيه النّائمين»
گفت: «من خواب تو هستم، خواب ديشب و پريشبت. خواب شبي كه از اتاق عمل اومدي بيرون».
صداش مثل صداي باد بود؛ نرماي لطيفي كه از پنجره تو‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏آمد و بوي باران و دريا را با خودش‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏آورد. نشسته بود روي صندلي ـ كنار تخت. مستقيم و بي‌خطا نگاه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كرد به من. چشمهاي سياه و درشتي كه توي صورتش بود، گيراترين عضو آن چهرة غمگين دخترانه‏‏‏اي بود كه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كوشيد به هر زحمتي هست، لبخند كمرنگ گوشة لبش را نگه بدارد.
وقتي ديد بيدارم، دستي‏ميان موهاي خرماييش برد كه طره‏‏‏اي از آن ريخته بود روي پيشاني بلندي كه‏ميان ابروهايش، سگرمه‏‏‏اي دلنشين باقي گذاشته بود‏... و چقدر زيبا بود. گفت: «بيست و چهار ساعت بيهوش بودي».
لبخند گوشة لبش دامن كشيد تا روي تمام صورتش و در آن چشمها، شب،‏ ميان پرده‏‏‏اي از رؤيا و بيداري موج ‏ميزد. خواستم بنشينم، نشد. هنوز گيج و حيران بودم. هنوز نيم بيشتري از بدنم در خواب بود. گفت: «آروم باش. تو نبايد از جات تكون بخوري».
باد از پنجره تو‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏آمد. صداي باران هم بود كه يكريز‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ريخت روي دريا و خيابان ساحلي، كه‏ نمي‌ديدم. روي تخت افتاده بودم زير سِرُم و «برانول» توي دستم بود، زير پوست ساعد دست چپم؛ توي رگ، كه به زحمت جسته بودند.‏ نمي‌توانستم تكان بخورم. طاقباز افتاده بودم و با آن درد كشندة جناق سينه، فقط‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏توانستم به چپ و راستم نگاه بكنم، به آرامي. و گوش بدهم به صداي باد و باران ملايم.‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏توانستم خيالش را در ذهنم تصور بكنم؛ خيال باران و تصور لنجهاي شناور، روي آب، بلمها و جلبوتهاي كوچك حلبي و بچه‏هاي لخت سرپاپتي، كه زير باران، روي شنهاي خيس پر از گوش‌ماهي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏دويدند. از لاي موهاشان آب‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏چكيد روي گونه و نوك بيني‌شان و تنشان، مثل پيكره‏هاي ساخته شده از مس. خيس خيس بودند. هيچ يادم‏ نمي‏آمد كه خواب ديده باشم؛ خواب دختري كه احتمالاً اگر بخوابم آمده بود،‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بايست‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شناختمش و نشانه‏هاي روشني از آن در يادم‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ماند.2 مي‏دويدم زير باران و صداي شلال آن همه قطره‏هاي كوچك را روي دريا‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شنيدم و‏ نمي‌توانستم جز‏‏‏ اين، و رايحة سحرآميزي كه او با خودش آورده بود، تصور ديگري را در ذهنم خلق بكنم. براي خواب، با تحقيق رؤيا فرق‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كند. رؤيا بخشي از بيداري ناپايداري است كه در استغراق كامل شكل‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گيرد. و من، در اعماق نبودم.‏‏‏اينجا روي تخت بيمارستان، در بخش مراقبتهاي ويژه دراز كشيده بودم و به شمايل دختري نگاه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كردم كه زيبا بود، مثل «نازار»، يا «پري چل گيس» داستانهاي پيشين‏… مثل يك پرده نقاشي بي‌نقص، مثل آن پري خيال‌انگيز، كه وقتي گريه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كرد، يك عالم گل سرخ‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ريخت توي دامنش. گفت: «پيش از‏‏‏ اين خواب دختري بودم كه از پنجرة طبقة چهارم خودش را انداخت پائين و حالا قلبش توي سينة تو‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏طپه»3.
«چرا طبقة چهارم؟»
«چه فرقي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كنه؟»
فكر كردم بايد ساختمان بلندتري را انتخاب‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كرد تا زمان بيشتري در هوا‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بود و شايد فرصتي براي بروز اتفاق نادري كه تنها يك بار در جهان رخ‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏داد: «تصور سقوط آزارم‏ مي‌ده، اونهم وقتي دريا جلوي چشمت باشه».
گفت: «وقتي تصميم گرفت، من نبودم. از خواب نيمروز كسي بر‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏گشتم؛ زير درخت كناري دراز كشيده بودم كه‏ ميوه‌هاش رسيده بود. دراز كشيده بودم روي علفها و به دانه‏هاي نور لاي برگهاش نگاه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كردم. همه چيز به نظرم آروم و بي سر و صدا‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏رسيد. تمام خوابهاي نيمروز بدون حادثه‌اند و من اصلاً به خاطرم نرسيده بود. دراز كشيده بودم روي علفها و بازي نور و سايه را تماشا‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كردم». حالا مرا نگاه‏ نمي‌كرد. چشمها را بسته بود. مقطع اما بلند نفس‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كشيد.
گفتم: «كاش حداقل عكسي ازش بود».
«من همة دلخوشي و همة رؤياهاش بودم. خوابش بودم. خواب مكرر يك شاه‌ماهي در اعماق رودخانه‏‏‏اي كه هرگز نديده بود‏... و چقدر‏‏‏ اين خواب رو دوست داشت. من از جنس سايه‌ام، از سايه كه‏ نمي‏شود عكس گرفت؟»
آمدم بخندم، نشد. تلخ بود.‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بايست‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گفت: «سايه كه‏ نمي‏تواند عكس بگيرد».
نمي‌توانستم باور كنم كه هيچ عكسي ازش باقي نمانده، مگر‏‏‏ اين كه پيش از مرگ همه را سوزانده باشد. اگر خم شده بود روي آب رونده، يا بركه‏‏‏اي در خواب،‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شد خيالي ازش ساخت. نپرسيدم. گفت: «خدا‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏دونه مأموران شهرداري كجا خاكش كردن».
اين بار در صداش بغض سرگرداني بود كه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بايست در جايي بي‌نام و نشان فرو
‏‏‏‏‏‏‏مي‏ريخت،‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شكست و فرو‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ريخت. بايد بر‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گشتم و دقيق نگاهش‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كردم. غلطيدم سمت راست، اما درد كشنده مجال نداد. سينه ام را شكافته بودند و شيار زخم عميق بود. بوي تنش پيچيد توي هوا. وقتي پيش‌تر آمد تا خم بشود روي من و گونه‌ام را بوسيد، كلاف موهايش را چنگ زدم، به نرمي. و سرم را برگرداندم طرف پنجره و چشمهايم را بستم تا صورت آن دوشيزة يگانه را به‌خاطر آورم (كه اكنون قلبش در سينه‌ام‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏طپد و پيوسته و به نحوي ناگزير، حضور بودنش را در خاطرم تكرار‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏كند و هيچ تصور روشني از قد و قامت يا چهرة او در خيالم نيست) گفت:
«ما براي خاطره ساخته شده‏‏‏ايم، اما هميشه چيزي باقي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏مونه كه‏ نمي‌شه فراموشش كرد».
كلاف موهاش روي صورتم بود. آن‌قدر به من نزديك شده بود كه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏توانستم گرماي محبوبش را زير پوستم حس كنم: «ديگه هيچ‌وقت خوابم‏ نمي‌بره».
فكر كردم: تجسم پنجره‏‏‏اي رو به دريا آرامش‌بخش است. شايد پيش از سقوط، كمي‌ پيش‌تر، قبل از‏ ‏‏اينكه دستگيره را بچرخاند و هر دو لنگة پنجره رو به درياي آرام صبحگاهي باز بشود، بر آن ترس ذاتي يا ترديدي كه به ناگهان از جايي در وجودش سر برداشته، فائق آمده و با نوعي آرامش يا سرخوشي غريزي به دريا نگاه كرده. خنكاي باد مرطوب، زورقها و لنجها، كه از صيد شبانه باز‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏گشته‌اند و حركت ملايم موج و آفتاب‏... بچه‌ها اگر نبوده‌اند، يا مردماني كه در خيابان ساحلي قدم بزنند، چرخش زيباي مرغان دريايي را در آسمان تماشا كرده است. يا به آواز جاشوي پير و درمانده‏‏‏اي گوش داده كه در جايي، روي عرشة لنجي، براي خودش‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏خوانده و به لب پرة موجهاي آرام نگاه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كرده.4
فكر كردم؛ از آن بلندي به دريا نگاه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كرده، به لب پره موجهاي آرام و ديوارة بلند موج‌شكن و هيچ تصوري از سقوط در ذهنش نداشته است.5 مي‏خواسته آرام و بدون تشويش در برابر دريا بايستد و طلوع آفتاب را تماشا بكند.‏‏‏ آيا شمايل كسي را به خاطر‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏آورده يا آخرين ماجرايي را كه بر او گذشته مرور‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كرده؟ مطمئناً تمام راه را با تأني و متانت قدم برداشته. نرم و مثل سايه، در پناه ديوارها و كوچه‏هاي باريك‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گذشته. احتمالاً مقابل عمارت نيمه ويران، مدت زمان كوتاهي توقف كرده است. به صداهاي اطرافيان گوش داده و در اولين يا دومين پاگرد نفس تازه كرده است. شايد با گوشة‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏نا، نم اشك را از روي گونه‏هايش برچيده. بغض هم بوده،  كه همانجا شكسته و فروريخته.
«وقتي صداي قلبش رو‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شنوم،‏ نمي‌تونم بهش فكر نكنم. آن هم وقتي كه توي هوا چرخ‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏خورده، با آن موهاي درهم آشفته و دستهايي كه هوا رو چنگ‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏زده تا به جايي بند بشن و‏ نمي‌تونسته جلوي افتادنش رو بگيره. وحشت پريشاني، درست لحظه‏‏‏اي كه ديگه دلش‏ نمي‌خواسته بميره و‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏دونسته كه كاريش‏ نمي‌تونه بكنه»6.
حرفي نزد. نگاهم نكرد. باز بار ديگر گونه‌ام را بوسيد و لب تخت نشست و دستش را گذاشت روي سينة من، سمت چپ. چشمهايش را بست و به خلسه‏‏‏اي عميق فرو رفت. بوي رايحة سحرآميز در هوا معلق ماند. باد از جريان افتاد و ديگر باران نباريد و دريا آرام شد. باز بار ديگر شلال موهايش ريخت روي صورتم. گفت: «شامت رو‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏خوري و با خيال راحت‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏خوابي».
نگفتم: «ديگه هيچ‌وقت خوابم‏ نمي‏برده».‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏دانست. گفت: «وقتي بيام كنارت دراز بكشم، خوابت‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بره». چرخي زد و مثل سايه‏‏‏اي كمرنگ، در هواي محبوس اتاق گم شد.
دير زماني بعد به خوابي ژرف فرو رفت. خواب ديد كه در اعماق اقيانوس، در غاري از صخره‏هاي عظيم شناور است. ماهيان كوچك از درون ماسه‏هاي طلايي سر بر‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏آورند و از برابرش‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گذرند. بر ديوارة دالانهاي سنگي، اشكالي از بز كوهي و اسب به شكلي انتزاعي حك شده‌اند‏... و او كه شكارگر جواني است با نيزه‏‏‏اي بلند به سوي حيوان عظيم‌الجثه‏‏‏اي حمله‌ور شده است. به ياد آورد كه پيش از‏‏‏ اين، ساليان پيش، از‏‏‏ اين دالانهاي سنگي عبور كرده و مردمان چيره‌دستي را كه چنين نقشهاي ساده اما بديع را بر ديواره‏هاي سنگي نقش كرده‌اند، ديده است. از منطقة سايه‌ها گذشت و ناگهان دريافت كه خواب‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بيند و در جهان رؤيا سرگردان مانده و قادر نيست در روند آن، تغييري بدهد. فكر كرد: «من پيش از‏‏‏ اين‏‏‏ اينجا بوده‌ام. نيزه و سپر داشته‌ام. كلاهخود بر سرم بود و سنگين‌ترين زره را بر تن داشته‌ام و اكنون عريانم». شناور بود و در نوري پريده رنگ ( كه سايه‌ها را بر‏‏‏‏‏‏‏مي‏چيد) پيش‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏رفت. در مدخل دومين دالان عريض، نخست سپر و سپس خنجر بي‌غلافش را كه در شكاف صخره‏‏‏اي پنهان شده بود، بيرون كشيد. بر آن صخره نيز شمايل مردي حك شده بود كه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شناخت. نيزه عميقاً درون سينه‌اش فرو رفته بود و چهرة مرد سرباز، تحمل دردي جانكاه را پيش از مرگ نشان‏ مي‌داد. گودي چشمها از باران پر شده بود. مقتول در حالي‌كه دست راستش را روي قلبش نهاده بود، همان‌جا كه سنان فولادي زخمي ‏عميق بر جاي گذاشته بود، با پنجة دست چپ، تكه‏‏‏اي نان كماج را‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏فشرد كه بوي رازيانه‏ مي‌داد و هنوز گرم بود. براي نخستين بار با‏‏‏ اين حقيقت پنهان كه قادر نيست كس ديگري باشد، مواجه شد. با وحشت دريافت كه او ادامه حيات ديگري است، پيش از‏‏‏ اينكه خلق بشود، پيش از آنكه خلق شده باشد. پيش از آنكه بر سر جنازة سرباز نگونبختي حاضر شود كه از چنگ مردم گريخته بود. او در آن مقطع تاريخي، و شايد در سومين يا چهارمين دورة حيات و در شبي باراني از‏ ميان كوچه‏هاي باريك‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏گذشت. به شدت گرسنه بود و از سرما‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏لرزيد. هيچ دري به كوچه باز‏
نمي‌شد و هيچ چراغي پشت پنجره‏‏‏اي‏ نمي‌سوخت. در خم آخرين كوچه زير سقف نيمه ويران، مردي را ديد كه بر زمين افتاده، كلاهخود بر سر و زره سنگيني بر تن داشت و نيزه‏‏‏اي سينه‌اش را شكافته بود. نان را از‏ ميان پنجه‏هاي درهم فشرده بيرون كشيد و آن را به دندان گرفت. كلاهخود مرده را بر سر گذاشت. بيرون كشيدن آن زره، در آن كابوس هول‌انگيز كار چندان دشواري نبود. كافي بود خنجر را از غلاف بيرون بكشد و در پهلوي سرباز فرو بكند و به سطح آب بيايد كه زلال بود و آن‌چنان آبي بود كه هيچ آبي در جهان رؤياهاي دلنشين آن‌قدر آبي نبوده است. بالا آمد و در ساية درختان كبوده، چرخي به دور خودش زد و از برابر نگاه شادمان دختر جواني گذشت كه خم شده بود روي آب تا همچون خوابهاي پيشين، شاه‌ماهي دوست داشتني‌اش را تماشا بكند.‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏ديد كه گرده‌اش ارغواني و پهلوها سفيد و زير شكمش آبي است و رودخانه چندان گودي ندارد كه دختر جوان نتواند از آن عبور كند، اما دره عميق است و بيشه‏هاي كبوده آن را از سايه پر كرده است.
وقتي بيدار شد ديد كه چراغها خاموش‌اند و آن دوشيزة يگانه كنارش دراز كشيده، بوي رازيانه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏دهد و مثل سايه او را در آغوش گرفته و طره‏‏‏اي از آن گيسوان خرمايي روي پيشاني‌اش افتاده. آرام نفس‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كشد و به خوابي عميق فرو رفته است.

پي‌نوشتها:
1- به عقيدة من (كه كاملاً خودخواهانه به نظر ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏رسد)، ويرايش يك داستان، به هر اندازه كه باشد، فقط تصحيح بعضي از جمله‏هاي زائد يا مطول نيست، يا گذاشتن نقطه، ويرگول، ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏تواند به هر نحوي پرداخت مجدد داستان هم باشد، به همان‌گونه كه نويسنده خيال نوشتنش را داشته و ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏بايست‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏نوشته، اما به هر علتي نتوانسته. بنابراين «فرضية» من نه به عنوان ويراستار يا
حاشيه‌نويس، بلكه به عنوان «ذهن دوم» نويسنده، پاره‏‏‏اي از جملات، تعابير يا توصيفهاي داستان را كه گاه بسيار بديع‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏نمايد، تغيير داده‌ام تا درك مفاهيم حسي را گسترش داده يا آسان‌تر كرده باشم. و گاهي بر آن افزوده‌ام تا «وضعيت» را به نفع خواننده بسط داده باشم.
اين كار تازه‏‏‏اي نيست. پيش از‏‏‏ اين در بسياري از متون قديمي«حاشيه‌نويسي» اگر نه با‏‏‏ اين تعريف، معمول و رايج بوده است. خواننده ‏‏‏اين اختيار را دارد كه از خواندن زيرنويسها صرف نظر بكند، يا پس از خواندن اصل داستان مجدداً برگردد و با خواندن زيرنويس، داستان ذهن دوم را بازخوان كند.
2-«‏‏‏آيا خواب نوعي تخيل شبانه است؟»،‏‏‏اين سؤال بي‌جواب از ذهنش گذشت، همچنان كه نگاه بي‌هويتش به سقف اتاق خيره مانده بود.
3- «آيا تما‏‏‏‏‏‏‏مي‏ بيداري يك رؤياست؟!‏‏‏اين پرسش از من نيست ـ و‏ ‏‏آيا به راستي من زندگي‌ام را به خواب ديده‌ام، يا كاملاً واقعي است؟ اگر‏‏‏ اين امكان غيرمعقول (اما شدني)، فراهم‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏آمد تا با آهنگ قدمهاي لرزان آن دوشيزة جوان، كه قلبش را توي دستهايش گرفته، از پله‌ها بالا بروم، شايد در آن ورطة تعليق، آن «دم يك نفس»، كه چشمهامان را بسته‏‏‏ايم و رها شده‏‏‏ايم‏ ميان زمين و آسمان، در‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏يافتم كه فراغت روح از جسم، پيش از مرگ مي‏شود.»
كاش پله‏هاي تمام ناشدني آن عمارت نيمه‌ويران بودم و به انتها‏ نمي‌رسيدم. كاش پنجره‏‏‏اي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شدم كه دستگيره‏‏‏اي براي باز شدن‏ نمي‌داشت. يا سرانگشتان ظريف دختري‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بودم كه در باز كردن پنجره به ترديد‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏افتاد. كاش بغض بودم و‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شكستم. كاش گريه بودم يا مشتي بر ديوار، كاش ديوار بودم، يا ترس بودم قبل از ترس، مرگ قبل از مرگ، يا معني سقوط قبل از سقوط. يا اميد قبل از نااميدي مطلق. كاش مانعي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شدم بر سر راه سقوط دختري كه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شد زنده بماند. كاش راه بودم يا ارتفاع كامل. يا حداقل اقيانوسي بودم از پر پروانه كه تا زير پنجرة طبقة چهارم ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏رسيد.
4- و در هيچ خانه‏‏‏اي از خانه‏هاي شهر بندري، بر آستانة هيچ در‌ گاهي، كسي چشم به راهش نبوده است.
5- احتمالاً لذت بصري ناشي از تلاقي رنگها يا جلوه‏هايي از طبيعت و در برهه‏‏‏اي خاص،‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏تواند به نوعي در خلق آرماني كه به سوي آن در حركتيم تأثيرگذار باشد.
6 - انتخاب كلمة «خودكشي» را اگر در‏‏‏ اين داستان جايز‏ نمي‌دانم و با‏‏‏ اين تعبير نويسنده كه «مدت زمان بيشتري توي هوا‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏بود» هم عقيده‌ام؛ به‏ ‏‏اين دليل است كه تعريف ما از «مرگ» به عنوان ختم زندگي، تعريف نادرستي است. «فنا» به تعبير عارفان و به گونه‏‏‏اي شاعرانه يادآور «هستي» مطلق است. و‏‏‏ اين «هستي» يادآور شكوهمندترين شكل بقاي روح است، كه بدون‏‏‏ اين كالبد فناپذير، «بقا»‏ ميسر‏ نمي‏شود، زيرا‏‏‏ اين زوال، زوال جسم، موجب فعليت يافتن استعدادهاي روح را،  در شرايطي خاص‌، فراهم‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏آورد.
«مرگ» به نوعي «شدن» و يا به تعبيري «شرايط خاص» براي ادامة حيات است. پيش از‏‏‏ اين بوده‏‏‏ايم و بعد از‏‏‏ اين نيز خواهيم بود. مرگ، گشوده شدن دري است از اتاقي به اتاق ديگر. يا از اتاقي به روي‏‏‏ايوان و باغ. ما جامع تمام خلاقيتهاي بالقوه هستيم و لحظة وقوع مرگ را اگر‏ نمي‌توان رقم زد، بارقة شگفت و دوست داشتني است كه از‏‏‏ اين ناتواني و عجز عايدمان‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شود. براي بوييدن يك گل، بايد از پنجرة اتاقمان سر بيرون بياوريم.
من «خودكشي» را كه نه «مرگ» را ستايش ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏كنم. من خواب را ستايش‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كنم كه در آن روح من فارغ‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شود و از كوچه‏هاي آشناي ديرين‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گذرد و براي هزارمين بار به آدمهايي كه هزار سال پيش از‏‏‏ اين ديده‌ام، سلام‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏كند.


 به  نقل از  مجله ی الفبا

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:19  توسط مصطفی اویسی  | 

سلام

سلام
من اویسی هستم
دانشجوی ترم ششم ادبیات فارسی
از امروز با یک آسمان پرنده در خدمت شما هستم
تابعد
09153287688
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:49  توسط مصطفی اویسی  |